سفارش تبلیغ
صبا ویژن






















سایه

وقتی آسمان دل گرفته وابری است،

تنها

باران اشک ونسیم نیایش انسان راسبک می کند

 و

چمن دل را می رویاند

پای اشک

وقتی از جاده دل عبور می کند

دست محبت به دامان قرب می رسد

دیده

شراب نور می نوشد

و

دل به قبله حضور رو می کند


نوشته شده در پنج شنبه 90/2/29ساعت 8:13 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

کاش

آسمان درد کویر را می فهمید

و

اشک های خود را

نثار گونه های ترک خورده ی او می کرد

کاش

واژه ی حقیقت بر لب ما صمیمی بود

آن قدر که برای بیانش به شهامت نیازی نبود

کاش

دل ها این قدرخالص بودند که

دعای ما قبل از پایین آمدن دست هایمان

مستجاب می شد...


نوشته شده در پنج شنبه 90/2/29ساعت 8:6 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

به اندازه ی همه ی مجنون ها پریشانم وآشفته

نمیدانم چه وقت طلوع خواهی کرد

چه وقت آرامش برقرار خواهد شد

و در آن لحظه ی بهشتی چه گلی غنچه خواهد کرد

این پیشانی جز به امید ظهورت از خاک برداشته نمی شود

می دانم که آمدنت زیاد دور نیست

دلم این را می گوید

اما

تو هم ای مولای عاشقان

بگو از کدامین جاده می آیی

تا

چشمانم را

سنگفرش قدم مبارکت بنمایم...

(اللهم عجل لولیک الفرج)


نوشته شده در پنج شنبه 90/2/29ساعت 7:54 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

زندگانی من شعری است

که تو خویش را

خلسه ی همیشه ی عاشقانه هایش دانسته ای

غافل از آنکه غبار چشم های تو

هم رنگ حیرت های تیره ی روزگار من است

واندوه

خویشاوندی

که هرگز مرا تنها نخواهد گذاشت

زندگی

حقارت عمیقی است

که تو را بزرگ زاده است

تا من سهم غوغای خویش را

از تو بگیرم

در موج شکن های صدایت

پایان را از خاطره ام بگیر

و هرگز شعرم را از امید خالی مخواه...


نوشته شده در دوشنبه 90/2/19ساعت 6:54 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

گفتمش:شیرین ترین آواز چیست؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک گفت:

ناله ی زنجیرها بر دست من

گفتمش:آن گه که از هم بگسلند...

خنده ی تلخی به لب آورد وگفت:

آرزوی دلکش است،اما دریغ

بخت شورم ره برین امید بست

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

در دل من با دل او می گریست

گفتمش،بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغی زورق است

سر به سوی آسمان برداشت،گفت:

چشم هر اختر چراغی زورق است

لیکن این شب نیز دریایی است ژرف

ای دریغا شبروان،کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خوابشان...

گفتمش،فانوس ماه

می دهد از چشم بیداری نشان...

گفت:اما در شبی اینگونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش...

گفتمش اما دل من می تپد

گوش کن،اینک صدای پای دوست

گفت:ای افسوس،در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست

گریه ای افتاد درمن بی امان

در میان اشک ها،پرسیدمش

خوش ترین لبخند چیست؟

شعله ای در چشم تاریکش شکفت

جوش خون در گونه اش

آتش فشاند

گفت:لبخندی که عشق سر بلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من زجا برخاستم

بوسیدمش...


نوشته شده در دوشنبه 90/2/19ساعت 6:46 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |


نوشته شده در پنج شنبه 90/2/15ساعت 5:1 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |


نوشته شده در پنج شنبه 90/2/15ساعت 4:54 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

 

فاطمیه آمد و آن همدم و مونس کجاست؟   شمع می پرسد ز پروانه گل نرگس کجاست؟  در عزای مادرت یابن الحسن یکدم بیا تا نپرسند این جماعت بانی مجلس کجاست؟ (السلام علیک یا اباصالح المهدی)


نوشته شده در پنج شنبه 90/2/15ساعت 4:46 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

ماه من غصه چرا؟

 آسمان رابنگر،که هنوز بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست،گرم وآبی و پر از مهر

به ما میخندد

یا زمینی را که،دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت،بلکه از عاطفه

لبریز شد و نفسی از سرامید کشید ودر آغاز بهار...

دشتی از یاس سپید،زیر پاهامان ریخت،تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟

 تو مرا داری ومن،هر شب وروز آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من،

دل به غم دادن واز یاس سخن گفتن ها،کار آنهایی نیست که خدا را دارند

ماه من،

غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ایت از لب پنجره ی عشق زمین

خورد وشکست ،

با نگاهت به خدا،

چتر شادی واکن و بگو از ته دل با خود که

خدا هست ، خدا هست ، خدا هست ...

او همانی است که در تاریکترین لحظه ی شب ، راه نورانی امید نشانم می داد

 او همانی است که در هر لحظه ، دلش می خواهد همه ی زندگیم غرق شادی باشد

ماه من ،

غصه اگر هم هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است

این همه غصه وغم ،این همه شادی وشور ...چه بخواهی چه نخواهی ،

میوه ی یک باغند ، همه را با هم وبا عشق بچین

ولی از یاد مبر!

پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند:

که خدا هست،خدا هست،خدا هست ...


نوشته شده در پنج شنبه 90/2/15ساعت 1:11 صبح توسط نفیسه نظرات ( ) |

یکی را دوست میدارم ولی هرگز نمی داند

/نگاهش می کنم شاید بخواند راز پنهانم

 /ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهم را نمی خواند

/به برگ گل نوشتم من

(تو را من دوست دارم)

ولی گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

/ صبا را دیدم وگفتم:

/صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم که او را من دوست می دارم

 /ولی ناگه ز ابری تیره برقی جست تا او را در ره بسوزاند

/کنون وامانده از هر جا همی با خود کند نجوا

 /یکی را دوست میدارم ولی هرگز نمی داند...

/من اینجا بس دلم تنگ است وهر سازی که میبینم به آهنگ است

 /بیا ره توشه برداریم،قدم در راه بی برگشت بگذاریم

/ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است!


نوشته شده در دوشنبه 90/2/12ساعت 1:28 صبح توسط نفیسه نظرات ( ) |

   1   2      >

آخرین مطالب
» هوالسلام...
اندوه...
بغض...
رفتن...
ایمان...
az livanha
نگاهت...
ببخشش...
عاشق ترین...
درونم...
..........
[عناوین آرشیوشده]

Design By : RoozGozar.com