سفارش تبلیغ
صبا ویژن






















سایه

 

برگ های پاییزی



سرشار از شعور ِ درخت اند



و خاطرات ِ سه فصل را

 

 بر دوش می کشند



آرام قدم بگذار ...



بر چهره ی تکیده ی آن ها



این برگها حُرمت دارند...



درد ِ پاییز ،

 

درد ِ

 

” دانستن ”

 

است ...


نوشته شده در شنبه 91/7/29ساعت 8:59 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

افتادن برگی بر آب ، مرا به یاد گریه انداخت ... !

اشکهایم چون برگ سبک بود ... اما... !

ای کاش بر دلی به پاکیه آن آب می نشست ...


نوشته شده در پنج شنبه 91/7/27ساعت 5:38 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

مثل همیشه در چارچوب پنجره ی اتاقم می نشینم

ناخود آگاه نگاهم گمشده ای را جستجو می کند

دو شب بود که تنهاییم را با صدایش پر کرده بود

اما...

امشب نیست

تنها کسی بود که سکوت شبانه ام را می شکست

دلم برایش تنگ می شود

به فکر می روم

به هیچ فکر می کنم..

صدایی می شنوم که چون تلنگری مرا به خود می آورد:

"جیرجیرکها فقط سه روز زنده می مانند"


نوشته شده در سه شنبه 91/7/4ساعت 3:11 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

سالها در حسرت سکوت سبز سایه هایم...


چراکه خسته ام

رنجورم

و دلشکسته از این همه هیاهو و اضطراب!

گاه در میان این هیاهو به دنبال خویش میگردم

و گاه گاهی میترسم؛

میترسم که روزی در حسرت یافتن خویش بمیرم!

و خدایا!

چه ترس بزرگیست که انسانی اینچنین از خود دور شود!


گاه گاهی وقتی از دور به خود مینگرم ،

دلتنگ می شوم...

دلم برای خودم تنگ می شود.

و خدایا!

این چه دلتنگی بزرگیست.

و آنگاه ...

اشک باران رشک میبرد به اشک چشمانم!

می بارم و می بارم...

و از خدای خود میخواهم

که من را به منش بازگرداند.


نوشته شده در یکشنبه 91/7/2ساعت 8:18 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |


آخرین مطالب
» هوالسلام...
اندوه...
بغض...
رفتن...
ایمان...
az livanha
نگاهت...
ببخشش...
عاشق ترین...
درونم...
..........
[عناوین آرشیوشده]

Design By : RoozGozar.com