سفارش تبلیغ
صبا ویژن






















سایه

حواست نبود ، که آمدم ...


حواست نبود ، که ماندم.....


حواسم نبود ، که با من نیامدی ...


حواسم نبود ، که پیشم نماندی....


حواسمان نیست که داریم تبدیل به خاطره میشویم ....


 

 

چرا هیچ کس حواسش به ما نیست...!!!

 

 


نوشته شده در جمعه 91/6/24ساعت 12:51 صبح توسط نفیسه نظرات ( ) |

چه زیبا خالقی دارم .

چه بخشنده خدای عاشقی دارم.

که میخواند مرا با انکه میداند گنه کارم.

اگر رخ بربتابانم ،دوباره مینشیند برسر راهم

دلم را میرباید با آن طنین گرم و زیبایش

که در قاموس پاک کبریایی ، قهر نازیباست.

چه زیبا عاشقی را دوست می دارم.

دلم گرم است ، می دانم که می داند بدون لطف او تنهای تنهایم.

خدای من ،خدایی خوب می داند.

و می داند که سائل را نباید دست خالی راند.

چه ترس از ظلمت شبها به هنگامی که می گوید :

عزیزم! حاجتی داری اگر اینک بخوان ما را

که من حاجت روا کردن برای بنده ام را دوست می دارم.


نوشته شده در پنج شنبه 91/6/23ساعت 12:28 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

سکوت ... سر شار از ... ناگفته هاست!

دلتنگی های آدمی را ... باد ... ترانه می خواند

رویاهایش را ... آسمان پر ستاره ... نادیده می گیرد

وهر دانه برفی ...به اشکی ... نریخته ... می ماند .

سکوت ...سرشار از ... سخنان ناگفته است .

از حرکات ناکرده... اعتراف ... به عشق های نهان

وشگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت ... حقیقت ما ... نهفته است

حقیقت تو و من .



برای تو و خویش ... چشمانی ... آرزو می کنم،

که چراغ ها و نشانه ها را ... در ظلماتمان ... ببیند.

گوشی که،

صداها و نشانه ها را ... در بی هوشی مان ... بشنود.

برای تو و خویش ... روحی که ... این همه را ... در خود بگیرد و بپذیرد .



و زبانی که ... در صداقت خود ... ما را از فراموشی خود ... بیرون کشد .

و بگذارد ... از آن چیز ها ... که در بندمان کشیده ... سخن ...بگوییم.

گاه ... آنکه ما را ... به حقیقت می رساند ...خود ... از آن عاری است .

زیرا ... تنها ... حقیقت است ... که رهایی می بخشد .

...

مارگوت بیکل (شاعر آلمانی )


نوشته شده در دوشنبه 91/6/20ساعت 4:24 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

15490005833238021259 اس ام اس عاشقانه   سه شنبه 14 شهریور 91

دیوانه نیستم !

فقط ،

فقط طوری “خاص” که دیگران نمیتوانند ،

 تو را “دوست” دارم...


نوشته شده در دوشنبه 91/6/20ساعت 2:28 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

گاهی در برابر خاطرات توقف کن

و یادآور دوستیها باش...

شاید که سهم من از این تجدید خاطرات،

یک "یادت بخیر" ساده باشد...!!!

 

 


نوشته شده در جمعه 91/6/10ساعت 12:58 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

شطرنج بازی می کند اما نمی داند
در آستــیـنــش مـُـهره های مار هم دارد

یک بار بُرده ? غافل از اینکه پس از چـَـندی
این بازی ِ پُر درد ِ سَر تکرار هم دارد

 

باید « کلاغان » ، کشور او را نگه دارند
وقتی که می بندد دهان ِ « باز» هایش را

از تخت ها و چشم ها یک روز می افتد
شاهی که نشناسد غم ِ سرباز هایش را

 

من می شناسم هم وطن های غریبم را
آن ها که در هر خانه ای خاکستری هستند

این ها که در سطح خیابان چیده ای انگار
سرباز های سرزمین ِ دیگری هستند !

 

وقتی که نوحی نیست کشتی هم نخواهد بود
آرامشی دیگر پس از طوفان نمی ماند

اخبار را شاید ولی احساس را هرگز
همواره بعضی چیز ها پنهان نمی ماند


نوشته شده در پنج شنبه 91/6/9ساعت 10:0 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

هـر روز میشکنـ ـی ، ایـن دلِ شیشـ ـه ایِ بیچــ ـاره را ...

هــر روز تکـ ـه هــایـش را بــر مـی دارم ..

کنــ ـار هــم مـی چینـ ــم تــا دوبــاره بسـ ـازمــش !!

و مـی بخشمتــ ـــــ !

آنگـ ـاه خــاطــره ی کـودکـی فــریـ ـاد مـی کشـد :

هــاااای بچـ ـه..!!

بــازی بــا شیشــ ـه هــای شکستــ ـه !

" رگــ ـــ هــایتــــــ را مـی بُـ ــرَد "


نوشته شده در پنج شنبه 91/6/9ساعت 9:39 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

بعضی زخــــم ها هســــــت که هـــــــــر روز بــــایـــد روشونو باز کنــــی

و نـــــــــمـــــــــــــک بپـــــــــــاشــــــــــ ــــی ...

تــــــــا یــــــــــادت نـــــــــــــره که ســــــــــــــراغ بعضـــــــــــی آدمـــــــــــــا

نبــــــــــــــــــــایـ ـــــــد رفـــــــــــت ، نــــــــــــــبـایـــد! ! !

Avazak_ir-Love518.jpg


نوشته شده در پنج شنبه 91/6/9ساعت 6:28 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

پَرده را کِنــــار مے زَنـَم ،
بــــــاران خودَش را مے زَند بہ شیـشــہ
مـَن خـودم را بـہ آن راه !
.................................................................................
تـــو ؛
چـَتــــر را بــالــایِــ سـَـرَمــــ گـِـرفــتـیـــ ،
اَمـــّـا....
هـَمــچــِنــانــ گــُونــِهـ هـایـــِ مــَـنــــ خــیســ از گـِــریـــهــ مــانـــد !
.
.
وَ تـــو ...
هــَرگـِـز نَفـَهمــیدیـــ کـِـ ،
چـَتــــر بایـَـد بــالــایِــ دِلـَـمـــ باشــد،
نـَـه رویـــِ سـَــرَمـــ


نوشته شده در چهارشنبه 91/6/8ساعت 10:27 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

غروب است

 و دلم می گیرد از رویای گندم


دلم می گیرد از تنهایی شب های گندم


مرا باکی ازین غربت ازین بی کس شدن نیست


کمر بشکسته از بی رحمی سودای گندم


خدایا شاهدی بر حال و روز خسته من


چه می آید بگو آیا ؟؟؟

 


نوشته شده در یکشنبه 91/6/5ساعت 6:14 عصر توسط نفیسه نظرات ( ) |

<      1   2   3   4   5   >>   >

آخرین مطالب
» هوالسلام...
اندوه...
بغض...
رفتن...
ایمان...
az livanha
نگاهت...
ببخشش...
عاشق ترین...
درونم...
..........
[عناوین آرشیوشده]

Design By : RoozGozar.com